📚 معرفی کتاب شهید عزیز 📚
نویسنده مصیب معصومیان
کتاب شهید عزیز خاطراتی دلنشین و درس آموز از زندگی دلیرمردی به نام شهید محمود رادمهر از شهدای مدافع حرم است که نگذاشت علاقهاش به دنیا و زرق و برق هایش بندی بر قدم هایش باشد و مانع از رسیدن به مقصودش شود.
آقای معصومیان که همرزم شهید در سوریه هم بود، پس از مصاحبه با خانواده و همرزمان شهید این خاطرات را در این کتاب جمع آوری کرده است و در پایان کتاب هم گزیدهای از وصیت نامه و عکس های شهید را آورده است.
نویسنده در ابتدای کتاب شهید رادمهر را چنین توصیف می کند: هیچ وقت لحظه لحظه خاطراتم با او را فراموش نمیکنم. آنچه که از او می دیدم، شنیده هایم را تایید میکرد. خنده هایش، قرآن خواندنش، گراهای دقیق خمپاره اش که گلوله ها را وسط نیروهای دشمن فرود می آورد، فریادهای الله اکبر و جانم فدای رهبر، و شادی هایش وقتی که گلوله ها به هدف می خورد، یازهراها و یا زینب های مداومش پشت بی سیم، گریه های بعد نمازش، وقتی تقی سالخورده، رفیق یار و غارش شهید شده بود؛ روحیه ای که نیروها با صدای دلنشینش میگرفتند، شال سیاهش که همیشه به گردن داشت، اینها را هیچ وقت فراموش نمی کنم.
حمیدرضا رستمیان فرمانده لشکر ۲۵ کربلا، درباره شهید رادمهر در مقدمه کتاب چنین می گوید: اگر بگویم اخلاصش در کارها کم نظیر بود، حرف گزافی نگفته ام. او هرچه در توان داشت، برای سپاه در طبق اخلاص گذاشته بود. در همه میادین جزو اولین ها بود. او یکی از متخصصین بود که میتوانست با توانمندی هایش دنیای پر زرق و برقی برای خودش درست کند؛ اما همه را تقدیم پاسداری از انقلاب کرد. جدی و انقلابی وارد سپاه شد و تا آخر پای تعهدی که به این نهاد انقلابی داشت، ماند.
خیلیها فرمانده بودند، ولی رزمنده نبودند و خیلیها رزمانده بودند، اما فرمانده نبودند. محمود رادمهر هم یک فرمانده تمام عیار بود و یک هم یک رزمنده تمام عیار.
📚گزیدهای از کتاب صفحه ۲۱ 📚
پدرم می گفت: محمود پسر خودم هست. از همان اول پیگیر تربیتش شده بود. هنوز پنج سالش نشده بود که پدرم یک تخته سیاه کوچک درست کرد و شروع کرد به یاد دادن حروف الفبا به محمود. بعد هم قرآن را به محمود آموخت. شش سالش که شد به راحتی قرآن را می خواند؛ بدون غلط و اشتباه!
📚گزیده ای از کتاب صفحه ۸۲ 📚
همیشه ما را با وضو به کمین میبرد. خودش جلوتر از همه می رفت تا اگر خطری قرار است بچه های کمین را تهدید کند، اول خودش با خطر مواجه شود. آخرین نفری هم بود که از کمین خارج میشد.
📚گزیده ای از کتاب صفحه ۱۱۵ 📚
در اولین اعزامی که با محمود به سوریه رفته بودیم، در یکی از ماموریت ها منطقه ای از تکفیریها به تصرف نیروهای لشکر درآمده بود و نیروها به آخر کار که رسیدند، دیگر نای ایستادن نداشتند. جنگ نفسگیری بود. حتی قدم از قدم نمی توانستیم برداریم.
احتمال حمله شبانه وجود داشت. میدانستم باید برای دفاع در حمله شب آماده شویم؛ ولی دیگر توانی نداشتم و رفتم برای استراحت. در آن وضعیت محمود خودش دست به کار شد و بی خیال استراحت شد. به کسی هم دستوری نداد. یکی از نیروها را به کمک گرفت و شروع کرد به پرکردن کیسه از خاک.
صبح متوجه شدم او تا صبح مشغول کیسه پر کردن بود و یک آن چشم روی چشم نگذاشت. آن شب محمود چندین سنگر را آماده کرده بود. خدا نعمت شهادت را بیسبب به کسی هدیه نمی دهد.
📚 گزیده ای از کتاب صفحه ۱۲۸ 📚
همیشه چند دانه خرما در جیب بادگیرش داشت و میگفت: برای یک دیدبان همین هم زیاد است. نباید بی دلیل تردد کنم. برای همین بیشتر مواقع از دیدبانی برنمی گشت، غذایش را نمی خورد و می ماند برای دیگران.
علاقمندان می توانند این کتاب را از کتابخانه عمومی امانت بگیرند.
موضوعات مرتبط: تازه های کتاب، معرفی کتاب،نقد کتاب ، برشی از کتاب، گزیده ای از کتاب، خلاصه ای از کتاب
برچسبها: معرفی کتاب , شهید عزیز , شهید مدافع حرم , شهید محمود رادمهر
تاريخ : سه شنبه سوم اسفند ۱۴۰۰ | 10:12 | نویسنده : کتابدار |
